Did you mean: Persian Gulf  

یک جوان بیست و شش ساله ایرانی به نام " پندار یوسفی" صفحات خاصی را به گونه ای طراحی کرده است که پس از جستجوی کلمه ی "Arabian gulf" در جستجو گر "Google" ، این صفحات( سه صفحه) به عنوان اولین نتایج جستجو به کاربر معرفی می شوند. زمانی که کاربر به این صفحات جستجو شده مراجعه می کند با جملاتی از این دست روبرو می شود:

The Gulf You Are Looking For Does Not Exist. Try Persian Gulf.

The gulf you are looking for is unavailable. No body of water by that name has ever existed. The correct name is Persian Gulf, which always has been, and will always remain, Persian.
 
 

Please try the following:

 
  • Click the By Arabian Gulf, do you mean Persian Gulf? button, and never try again.
  • If you typed Arabian Gulf, make sure you read some history books.
  • Click Persian Gulf on Wiki Search  ito look for more information on the internet.
 


 

TRUTH 404- Gulf Not Found
Fact Explorer

کاربر در صفحه ی بعد با این جملات برخورد خواهد کرد:



Arabian Gulf



"Arabian Gulf" does not exist in any part of the World.

"Persian Gulf" is an appropriate name for a gulf located in south of Iran, in Middle East.

Persian Culture is an ancient and historical one and nobody can deny it.
Considering Persian Culture as ancient and historical culture is undeniable.
So, never do replace the name of "Persian Gulf" with a new and improper title like "Arabian Gulf".


و در نهایت در سومین و آخرین صفحه ی طراحی شده توسط این جوان خوش فکر، کاربر با زیرکانه ترین و زیبا ترین طراحی ممکن، که بر گرفته از طراحی های صفحات داخلی سایت " Google" می باشد روبرو خواهد شد:



Did you mean: Persian Gulf


Your search - arabian gulf - did not match any documents.
No pages were found containing "arabian gulf".

Suggestions:
- Make sure you're not using National Geographic as your source.
- Try consulting a historian to find out more about "Persian" gulf.
- Stand up, take a deep breath, and think about the original name of the Gulf.

گویا این صفحات برای موسسه ی "National Geography" و  نیز مدیران جستجو گر  "Google"  نگرانی هایی را ایجاد کرده است.



متن و طراحی این خبر با خودم بوده... اما منبع خبر یکی از دوستان می باشد


یاد مرغان گرفتار قفس

سلام…

و نهایتا دکتر قدیمی پس از گذشت صد روز از تاریخ امتحان مکانیک خاک موفق به تصحیح اوراق مربوط به این امتحان شد…

 

شاید خیلی هاتون از نمراتتون راضی نبوده باشین، اما قطعا تصدیق می فرمایید که مهم پاس کردن درسه و خوشبختانه همه ی شاگردان دکتر قدیمی موفق به انجام این مهم شدن، شاید هم بهتر باشه  بگیم که دکتر قدیمی دانش آموزان رو به زور موفق به انجام این مهم کرد…ما که بخیل نیستیم… ( نیستیم؟!!)

 

من درس خاک رو با دکتر قدیمی نداشتم… اما می بینید که این برای بار دومه که من به موضوع این درس، این استاد و مدت زمان تصحیح این اوراق می پردازم… راستش رو بخوایین یه مدتیه که می خوام دلیل علاقه مندی خودم رو به این موضوع براتون بیان کنم اما نمی دونستم چه طور بگم.

 

 تا اینکه دیشب تو خوابم دیدم که یه پیرمردی داره بهم نزدیک میشه. با خودم گفتم بعد از منیکا بلوچی و آنجلینا جولی، این پیری دیگه نوبره ولله. خواستم تشر بیام که خودش رو معرفی کرد:" بنده فریدون مشیری هستم". جا خوردم. گفتم "ارادتمندم استاد". اومد جلو و یه تیکه کاغذ داد بهم و گفت "بخونش، این مشکلت رو حل می کنه". تو اون کاغذ این شعر نوشته بود که گویا وصف حال و زبان حال منه: 

 

نه عقابم نه کبوتر، اما

چون به جان آیم در غربت خاک،

 

بال جادویی شعر، بال رویایی عشق،

می رساند به افالک مرا،

 

اوج می گیرم، اوج

می شوم دور از این مرحله دور،

می روم سوی جهانی که در آن،

همه موسیقی جان است و گل افشانی نور،

همه گلبانگ سرور…،

 

تا کجا ها برد آن موج طربناک مرا،

 

نزده بال و پری بر لب آن بام بلند،

 

یاد مرغان گرفتار قفس،

 

می کشاند باز سوی خاک مرا،

 

 

واقعاً چرا؟

سلام، خیلی از دوستان نگران شروع ترم و زمان آن بوده اند طبق آخرین اخبار رسیده  شروع ترم هفته بعد است .

به نظر شما هدف مسئولین وزارت کشور از چنین کار شنیعی و بازی با فشار این همه دانشجو چه بوده است:

۱. افزایش رتبه ایران در رنکینگ دانشگاههای جهان

۲. شروع دانشگاههای ایران با ماه رمضان و همدردی دانشجویان(البته از نوع روزه دار که ژتون ندارند) با مردم کشورهای بیچاره آفریقایی

۳.  نزدیک کردن ارتباط دوستان بعد از سه ماه تعطیلی

۴. می خواستن دانشجوها رو هم ، همزمان با جشن شکوفه ها بفرستن دانشگاه روشون نشده بود.

۵. حذف ثبت نام دانشگاه ها(با توجه به اینکه چندی نیست که نتایج اعلام شده و پذیرفته شدگان به گمانم هنوز ثبت نام نکرده اند.)

۶. کمبود افطار و سحری

۷. کار کار طهماسبی بوده که بگه من قدرتم از وزارت علومم بیشتره اونا میگن اول مهر من می گم ۳۱ شهریور.

۸. به علت همدردی با دکتر قدیمی و اعطای وقت اضافه برای تصحیح اوراق. 

هم قلم بشکست و هم کاغذ درید...

سلام...

راستش دیدم مجتبی از مسایل عشقولانه گفت.منم گفتم این Send to All جالب رو که برام اومده براتون پست کنم...باشد که در طبع بلند شما دوستان مقبول افتد...

 افلاطون مي گه:

" اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه"

و حسن ختام گفتن از "عشق":

چون سخن در وصف این حالت رسید

هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

 

کارتن خوابی

        

ماراتن مسکن

 

تابستون پارسال یک نگرانی داشتیم اونم انتخاب واحد بود . اما امسال پیدا کردن خونه بش اضافه شد . به بچه های همدانی بر نخوره ولی بعضی از همدانی ها فکر میکنن خونشون حوالی جردن یا زعفرانیه ست که به این قیمت خونه میدن.

زخم ها...

 

 در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد...

 

نمی دونم چرا این کار رو کرد. من می پرستیتمش. تمام وجودش رو . بدنش رو. اصلا نمی فهمم. باورم نمیشه. خیلی عجیبه. من بیشتر از عشق می پرستیتمش. برام مقدس و پاک بود. مظهر بود. هیچ وقت باهاش هم بستر نشدم .چرا، شدم...اما فقط پرستیدم. چون نباید دست می خورد. معصوم بود. نباید تغییر می کرد. اون مال من بود. اون بت من بود. بهم می گفت "بفهم". می گفتم " دوستت دارم ". تا این رو میشنید می زد زیر گریه. می گفت "اینجوری نه". خیلی وقت بود که با هم بودیم. سالیان سال. من می بوسیدمش. چون برام مقدس بود. تمام مهره های بدنش رو می بوسیدم. موهای سیاهش رو خودم گیس می کردم. بهش می گفتم " وجودت ماله منه". می گفت " وجودم روحمه نه بدنم. بفهم". من نمی فهمیدم. تا وقتی که بدن بی روحش رو تو حمام پیدا کردم. سرد بود. اما اون وقتی هایی که باهام حرف می زد گرم بود. نمیدونم چرا حالا سرد بود. دیگه نه گرمای قبل رو داشت و نه رنگ و روی وقت نگاه کردن به من رو. اما هنوز امیدوار بودم. چون مو ها و مژه هاش هنوز سیاه بود. مثل بخت من. امیدوار بودم برگرده. این بدن مال من بود. من کاری به روحش نداشتم. روحش آزاد بود. همیشه این رو بهش می گفتم. اما اون می گفت "روحم گرمای بدنمه" . من نمی فهمیدم. گفتم "نه، تپش قلبت گرمای بدنته". گفت "قلبم عاشقه". اخم کردم. وقتی رسیدم تو خون بود. دستاش رو آوردم بیرون با حوله خواستم جلوی خونریزی رو بگیرم. بدنش برای گرم بودن نیاز به این خون داشت. قلبش باید این خون رو می گردوند. می گفت " قلبم عاشقه". نباید اینکار رو می کرد. دیگه دیر شده بود. نتونستم کاری بکنم. دستپاچه شدم. چند وقتی بود که موهاش رو رنگ کرده بود. اونم بنفش. اما هنوز وفادار مونده بود. هنوز سیاهیش رو حفظ کرده بود. چند بار دیگه هم به بدنش صدمه زده بود. من از این کارش عصبانی می شدم. می گفت " این گوشت و استوخونه. چرا ناراحت می شی؟". می گفت" از صدمه دیدن روحم بی خبری و اصلا ناراحت نمی شی. اما این بدن بی ارزش..." .که زدم تو گوشش که " برای من با ارزشه". وقتی آروم شد گفت " تو دیوانه ای". خون بدنش رو قرمز کرده بود. هنوزم معصوم بود. هنوزم می پرستیدمش. سرش رو به سینه هام چسبوندم. رفتم تو وان. کنارش دراز کشیدم. اما این بار دیگه گرمایی حس نمیکردم. باهاش حرف  زدم. مثل دیوانه ها.مدت ها ژیشش موندم. صدای در اومد. راحت بلند شدم . چند قدم جلوتر رفتم ،دوباره به وان حمام نگاه کردم . من و اون تو خون بودیم...

 

 

 

 

نوید...

 

پنجشنبه ی همین هفته در "وبلاگ دانشجویان عمران" بخوانید

داستان

" خودکشی به روش قدیمی "

نوشته ی

"محمد عباس پور قادی"

 پنجشنبه ۱۸/۵/۱۳۸۶

 

پرتقال

سلام حاج علیرضا.
دستت درد نکنه. البته من به لطف مرد بزرگ استاد "محمد فرنام" واحدهای ارایه شده به دستم رسیده بود. ولی کار شما رو در راستای حمایت و همیاری دوستان غیر همدانی جدا شایسته ی تقدیر می دونم. به حدی که به جای کامنت گذاشتن ترجیح دادم یک مطلب جداگانه رو به تشکر از شما اختصاص بدم.
و حالا در وصف شما و به افتخار شما:
 " خوشا به حال آنان که واحدهای ترم آینده را روی وبلاگ می گذارند چرا که سلام و درود ما از آن ایشان است و اینان با معرفتانند."  

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

                                              

                                سرکار خانم پریسا

 

سر کار خانم پرییسا…آواز خون سنتی ایران، کسی که فعالیتش رو همزمان با اساتیدی مثل پرویز مشکاتیان، حسین علیزاده، داریوش طلایی ،ملیحه سعیدی ،محمد علی کیانی نژاد و خیلی از بزرگان حال حاضر موسیقی کشورمون شروع کرد…اما نتونست علی رغم استعداد و توانایی و صدای بسیار خوبش به اندازه ی اونها فعال باشه و به هنرش بپردازه…

 

پریسا از جمله ی اهالی موسیقی بود که با انقلاب اسلامی به کنج عزلت پناه برد و تحمل این رو شایسته تر از پناه بردن به مملکت های بیگانه دونست…شاید اگه انقلاب اسلامی آوازخوانی زن ها رو در مجامع عمومی و درحضور مرد های نامحرم خلاف قانون اعلام نمی کرد الان بیرق آواز خونی سنتی کشور با تکیه بر این استاد ،اوضاعی به سامان تر از این می داشت.

 

در هر حال این بار خواستم از "مرده پرستی" دست بردارم و یه کم از این گفته دور شم که " ما ایرانی ها مرده پرستیم و تا یکی نمیره به یادش نمیفتیم." راستش اینقدی که ما در عزای یک مرده به یادشیم ،اگه تو دوران زندگیش به یادش بودیم شاید یه چند سالی به عمرش اضافه می شد و با شادی و رضایت بیشتری می مرد و شایدم وجدانمون راحت تر بود و اونوقت مجبور نبودیم تو مرگش کولاک کنیم …فکر کنین این مرده پرستی از کی بوده که حتی مولانا هم تو یکی از غزل هاش میگه: " چرا مرده پرست و خصم جانیم؟" …

 

از طرف دیگه خواستم از مشهوران گفتن ،که امروزه داره به یه "کلاس" تبدیل میشه رو ول کنم و  از کسی بگم که از شروع انقلاب تا همین یکی دو سال پیش کاملا فراموش شده بود یعنی چیزی در حدود 25 سال سکوت و انزوای مطلق…

 

در دوران قبل انقلاب اسلامی وضع موسیقی سنتی به مراتب بهتر و منسجم تر بود و ما شاهد جشن های هنری بسیار پر طرفدار و ارزشمند مثل جشن هنر شیراز بودیم ،که در اون کنسرت های بسیار خوبی توسط اساتید مطرح زمان انجام می شد که خیلی از این کنسرت ها در فضای باز و دقیقا روبروی مقبره ی حافظ انجام می شد.در ضمن، برنامه هایی مثل "گلهای تازه "و "گلهای رنگارنگ " از رادیو و تلویزیون پخش می شد که خیلی از اونها رو می شه در زمره ی گنجینه های موسیقی سنتی ایران قلمداد کرد. علاوه بر اون فعالیت های "مرکز حفظ و اشاعه ی موسیقی " رو هم باید ذکر کرد که به تشکیل دو گروه عارف و شیدا منجر شد. دوگروهی که از بزرگترین و فعال ترین گروه های تاریخ موسیقی ایران هستن و پرچمدار موسیقی سنتی بعد از انقلاب و به رهبری و آهنگسازی  اساتیدی همچون  پرویز مشکاتیان، حسین علیزاده و محمد رضا لطفی و به آواز خوانی کسانی چون محمدرضا شجریان، ایرج بسطامی و شهرام ناظری و... .علاوه بر اینها شرایط اجرای کنسرت توسط آواز خوان های مرد و زن در اون دوران بسیار مهیا بود.

 

پریسا هم ازجمله کسانی بود که در دهه ی قبل انقلاب در همین جشنواره ها وکنسرت ها و برنامه های رادیو و تلویزیون پا گرفت و به یکی از امید های آواز ایران تبدیل شده بود و در کنسرت های متعددی با اساتید نام آشنای امروز که در اون دوره مثل خود پریسا نوپا بودن شرکت داشت.

 

حتم دارم که دوستان موسقی دوست عزیز ،تصنیف لنگ " الا ای پیر فرزانه" رو در خاطرشون دارن. این تصنیف( ساخته ی حسین علیزاده) در کنسرت حافظیه ی شیراز و با گروهی متشکل از حسین علیزاده (تار)، پرویز مشکاتیان(سنتور) ،علی اکبر شکارچی(کمانچه) ، محمدعلی کیانی نژاد(نی) و تمبک مرتضی اعیان ، با آواز خوانی سُرکار خانم پریسا به اجرا در اومد. تصنیفی که شنیدن اون هرکسی رو به زمزمه وا میداره و چنان هیجان وصف ناپذیری رو به شنونده القا می کنه. جایی که پریسا با صدایی گوش نواز و در همراهی گروه، تصنیف رو سر میده:

 

الا ای پیر فرزانه

مکن عیبم ز میخوانه ، میخوانه

که من در ترک پیمانه

دلی پیمان،پیمان شکن دارم

 

خدا را ای رقیب امشب زمانی

زمانی دیده برهم نه، برهم نه

که من با لعل خاموشش نهانی

نهانی صد سخن دارم،دارم

 

به کام و آرزوی دل

چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگویان

میان انجمن دارم

 

خدا را ای رقیب امشب زمانی

زمانی دیده برهم نه، برهم نه

که من با لعل خاموشش نهانی

نهانی صد سخن دارم،دارم

 

سزد کز خاتم لعلش

زنم لاف،لاف سلیمانی

چو  اسم اعظمم باشد

چه باک از اهرمن دارم، دارم

 

خدا را ای رقیب امشب زمانی

زمانی دیده برهم نه، برهم نه

که من با لعل خاموشش نهانی

نهانی صد سخن دارم،دارم

 

به کام و آرزوی دل

چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگویان

میان انجمن دارم

 

خدا را ای رقیب امشب زمانی

زمانی دیده برهم نه، برهم نه

که من با لعل خاموشش نهانی

نهانی صد سخن دارم،دارم

 

و ناظران حاضر رو به تشویقی از سر شوق وا میداره.

 

حالا که تا اینجا اومدیم . از شاهکار اجرای اینکار توسط پریسا گفتیم ،اجازه بدین از شاهکارهای ساخت این تصنیف هم بی بهره نمونیم.استاد علیزاده سازنده این تصنیفه لنگه که فقط و فقط از چهار بیت یکی از غزل های حافظ استفاده کرده اما چنان ریتم و میزان رو مناسب بین جملات تقسیم کرده که نه معنی دچار مشکل شه و نه تصنیف از هیجان خودش فروکش کنه.جالب اینجاست که این چهار بیت ،از بیت های میانی و پایانی غزل هستن و آهنگساز حتی همین چهار بیت میانی رو هم به ترتیب نیاورده بلکه بر حسب مورد و بدون هیچ نظمی از این ابیات استفاده کرده و اونقدر اهنگ ساز با کارش و نیز اشعار حافظ آشنایی داشته که تونسته همچین شاهکاری رو خلق کنه و این در حالیه که ما کمتر می بینیم که خواننده در هنگام آواز خوانی و یا آهنگساز برای ساخت تصنیف از میانه شعر استفاده کنه و همواره استفاده از بیت اول برای شروع در دستور کار قرار می گیره.بیشتر از این از علیزاده ی مشهور نمیگم . و اینم چهار بیت این تصنیف : (ترتیب ابیات بر اساس دیوان حافظ .از روی نسخه ی دکتر غنی و قزوینی)

 

به کام و آرزوی دل، چو دارم خلوتی حاصل

   چه فکر از خبث بدگویان، میان انجمن دارم

 

سزد کز خاتم لعلش، زنم لاف سلیمانی

  چو اسم اعظمم باشد، چه باک از اهرمن دارم

 

الا ای پیر فرزانه،مکن عیبم ز میخانه

   که من در نرک پیمانه،دلی پیمان شکن دارم

 

خدا را ای رقیب امشب، زمانی دیده بر هم نه  

 که من با لعل خاموشش ،نهانی صد سخن دارم 

 

 

و البته مطلع این شعر(همون مرجع قبلی):

 

مرا عهدیست با جانان، که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را ، چو جان خویشتن دارم

 

و قطعا با شنیدن این مطلع بسیار آشنا تعجبتون بیشتر شده...

 

البته یه مورد دیگه که بر می گرده به ظاهر پریسا در کنسرت هاش... ما شاهد این هستیم که اون بر خلاف خیلی از خواننده های زن ایران با کمترین آرایش ممکن به صحنه می آد و به اجرای کنسرت می پردازه...در اکثر کنسرت ها با یه لباس دست و پاگیر و پوشیده و  البته کاملا سفید ظاهر میشه... بدون روسری و یا پوششی برای قسمت سر. با موهای تقریبا بلند و کاملا مشکی که با یک نظام بی نظمیه زیبایی به صورت سفیدش جلوه ی خاصی میده و در هنگام تحریر سرش رو بالا میگیره و چشمها رو میبنده...مردمک های مشکی در سیتره ی سفیدی چشمها و سیاهی مژه ها و ابروها...سنگین و متین...

 

نحوه ی آشنایی خود من هم با این استاد کاملا اتفاقی بود.من از مدت ها قبل شروع به جمع آوری آثار برجسته ی موسیقی ایران کردم و البته بیشتر به کاست های صوتی توجه داشتم و همزمان با اون سی دی های مختلفی رو هم تهیه میکردم  که تو یکی از همین سی دی ها Folder ی به اسم "پریسا" بود.اولش فکر کردم این هم یه خواننده ی معمولیه مثل سایرین، ولی وقتی به قطعات آلبوم (آلبوم ترانه ها) و به صدای شکیب و حزینش گوش دادم واقعا شیفته ی صداش شدم. و بعد از حدود یک سال تلاش، فقط و فقط موفق به جمع آوری آلبوم های "ترانه ها"، "آب حیات" ، "پیر فرزانه" ، "باز آمدم" ، "بیات اصفهان" ، چندین قطعه ی بی نام و نشون و البته حدود پنج سی دی تصویری از کنسرت های این استاد شدم.

 

واقعا جای تاسف داره که همچین استادی با همچین صدایی اینقدر منزوی بشه...البته پدیده ی "انزوا"در موسیقی سنتی موضوعی نیست که فقط گریبان گیر پریسا شده باشه و اساتیدی همچون محمدرضا لطفی، پرویز یاحقی، محمد رضا شجریان ، فرامرز پایور ، پرویز مشکاتیان، همایون خرم و خیلی های دیگه هم به دلایل مختلف به انزوا کشیده شدن. البته این انزوا همیشگی نبوده اما لطمه های شدیدی رو به موسیقی دان ها و نیز موسیقی سنتی ما زده. در موسیقی سنتی ما "انزوا"های مختلفی داریم .بعضی ها فراموش می شن.بعضی ها هیچ کار نویی به بازار نمیدن. بعضی ها فقط سر گرم تحقیق می شن و بعضی ها فقط شاگرد می گیرن.

 

بعضی هام مثل پریسا گرفتار همه ی این انزوا ها یکجا میشن .البته پریسا هم مثل بقیه کاملا نا خواسته به این انزوا کشیده شد. من شک دارم در تاریخ موسیقی سنتی ایران کسی تا این حد به انزوا کشده شده باشه و تا این حد لطمه خورده باشه و اگر هم باشه من به یاد ندارم.

 

البته بعد از همه ی این سال ها پریسا با  گروه موسیقی "دستان"به رهبریه حمید متبسم به تور اروپا و آمریکا رفت و حاصل این تور که فکر می کنم دو سال به طول انجامید ،دو آلبوم بود.

 

اگرچه استاد پریسا با این اجراهای خیلی خوب از انزوا بیرون اومد اما این حق اون و سهم اون نبود.نمیخوام به هیچ وجه ارزش کارهای گروه بسیار خوبه "دستان" و اعضای توانمند گروه و کسانی مثل حمید متبسم ، سعید فرج پوری ، بهروزی نیا و غیره رو پایین بیارم .اما همه ی اینها از اعضای گروه عارف و شیدا بودن و به نوعی شاگردان حسین علیزاده و پرویز مشکاتیانی هستن که زمانی همگام و همتراز با پریسا داشتن پیش می اومدن. یعنی این وقفه چنان کرد با پریسا که اون به اجرای کنسرت با شاگردان کسانی همچون خودش پرداخت. یعنی اگه اون به انزوا کشیده نمی شد می بایستی الان در کنار کسانی مثل حسین علیزاده و پرویز مشکاتیان و محمد رضا لطفی و سایر هم قطار های قبل انقلاب خودش به اجرای کنسرت می پرداخت، نه با شاگرد های اونها .

 

پریسا الان حدودا  55 سالشه .و بعد از انقلاب تو کشور موند و به خارج نرفت و به زندگی شخصیش پرداخت و به سه فرزندش و همسرش و در کنار اون

به تعلیم آواز و پرورش شاگرد پرداخت.

 

شاید خواجوی کرمانی این مصرع رو برای استاد پریسا گفته باشه:

 

بلبلی چون تو کنون ، حیف بود در قفسی

 

 برگرفته از سنگی برگوری

 

تابستان 86

سلام به همه بروبچه ها ....

فقط خواستم بگم به تابستون خوش اومدین !

البته اگه پروژه نقشه برداری رو فاکتور بگیریم !

ترم ۸۵۲ هم با همه خوشی ها و نا خوشی هاش به خاطره هامون پیوست ... ایشالا که خاطره های خوبش بیشتر یادمون بمونه !

من فعلا برم دوباره بخوابم ! ۱ هفته لازمه تا کمبود خواب امتحان ها جبران بشه !

به امید دیدار

خرگوش و روباه...

دوشنبه 31/2/1386 ساعت 10 الی 12   آزمایشگاه بتن

بعد یه مدتی از شروع کلاس جناب نیلی تشریف آوردن و کمی بعد

جناب دکتر : خوب آقای مهندس به بچه ها بگین بیان اینجا (جنب میکسر ) می خوام براشون توضیح بدم.

در حین اومدن بچه ها     دکتر نیلی رو به من و هم گروهی ها

جناب دکتر: خوب گزارش کار رو خوندین دیگه .

با شنیدن این جمله با لبخند به پویا نگاه کردم و به دکتر فهموندم که من نخوندم شاید هم گرهی هام خونده باشن

جناب دکتر دوباره: با شما هستم چرا به همگرو هی هات نگاه می کنی؟ خوندین؟

من : نه دکتر

هم گروهی ها به دروغ: چرا استاد. ما خوندیم.

 جناب دکتر : خوب من جلسه ی قبل هم گفتم که حتما گزارش کار رو بخونین و بیاین.گفتم که هر کسی نخوند میره برای هفته ی بعد.

من : خوب جناب دکتر. به ما نگفتن.

جناب دکتر : من که جلسه ی قبل گفتم.

خواستم بگم خوب من که جلسه ی قبل نبودم...دیدم بدتر میشه.ساکت شدم ببینم از لبان مبارک چی تراوش میشه

جناب دکتر: حالا چون هم گروهی هات خوندن این جلسه ایرادی نداره.

وقتی این جمله رو دکتر گفت من برق مخصوصی تو چشاش دیدم که بعده ها دانشجویان ارشد بهم گفتن که این برق  برق..... بگذریم...

بعد که بچه ها جمع شدن شروع به توضیح دادن کرد و...

گذشت و گذشت تا گروه ما سه ربع زود تر از بقیه کارش رو تموم کرد و نمونه ها رو با اسلمپ استاندارد ساخت . من هم گرفتم تو محوطه ی جلوی آزمایشگاه رو چند تا از نمونه های سال های قبل نشستم و لنگام رو از هم وا کردم و برای خودم حموم آفتاب گرفتم...

ناگهان نیلی از دور دست

 جناب دکتر: چه کار می کنی؟ نه اصلا می خوام بدونم تو داری چه کار می کنی؟این وقت روز چه کار می کنی؟ تو داری انجا چه کار می کنی؟

من: چه کار می کنم...دنبال کار می گردم...نه این رو نگفتم به جای من

مهندس گفت: جناب دکتر اینا آزمایششون تمام شده

جناب دکتر رو به من :نشین تو آزمایشگاه .پا شو .پا شو بیا شیلنگ رو بگیر این وسایل رو بشور. کسی که تو آزمایشگاه می شینه....

داشت همینجور واسه ی خودش می بافت که من از جام بلند شدم بی توجه به حرفاش شروع به شستن وسایل آزمایشگاه کردم و شستم وشستم و شستم و همینکه خواستم برم دوباره اومد خفتم کرد

جناب دکتر: آقای چیز بیا .اون شیلنگ رو وردار بیا با یه دستمال این میکسر رو هم تمیز کن...

من هم رو به بچه های ارشد یه لبخندی زدم و اونا هم جوابم رو دادن و راه افتادم برای شستن میکسر که مهدی و مصطفی و پویا هم به کمکم اومدن و کار ما داشت تمام میشد که دیدم جناب دکتر داره میره.با این حرکت انقلابی نیلی فهمیدم که شست و شو ها تمام شده.

خواستیم بریم که دیدم مهندس احمدی (همون شهرام خودمون)

میگه: آقا بیا این دو تا رو هم بشور

آروم رفتم پیش مهندس گفتم: جناب مهندس می خوای ماشینت رو هم بشورم ؟ نصف آزمایشگاه رو شستم بابا انصاف داشته باش .یه چند تا رو هم بذار برای این سه تا گروه دیگه جانم.سه تا وسیله مونده .بذار این سه تا گروه بشورن...

که دیدم ساکت شد و چیزی نگفت.ما هم با خنده راه افتادیم رفتیم سلف ادبیات و وقتی داشتیم بر می گشتیم دیدم هنوز دوستان همکلاسی به همراه شهرام احمدی و یعغوب زاده دارن با بتن ها دست و پنجه نرم می کنن.

حالا جدای این شست و شو ها.بماند گیر های حین ساخت جناب دکتر که هی من رو با لفظ آقای چیز خطاب می کرد و ازم ایراد می گرفت و گیر بهم می داد .این گیر های جناب دکتر یه داستان جالبیرو به یادم میاره...

جونم براتون بگه که...

یه روزی شیر سلطان جنگل می رسه به یه خرگوشی و دلش به حالش می سوزه و میگه می خوام تو رو برای یه روز سلطان جنگل کنم.بذارمت جای خودم.فردا تو سلطان جنگلی. خرگوشه با شادی برگشت گفت : ممنونم جناب شیر .پس منم می تونم از فردا تو جنگل راه بیفتم و به ملت گیر بدم و بشم جناب خرگوش درسته.شیر گفت :بله جانم...اما فقط سعی کن گیر بیخود ندی که ملت شاکی شن و از وقار سلطانی کم شه...

گذشت و فردا شد و جناب خرگوش راه افتاد تو جنگل و سطانی کردن و به این و اون گیر دادن. به هر کی می رسید می گفت : وایستا ببینم.کلاهت کو؟ ملت هم میموندن چی جواب بدن .آخه اونا رو چه به کلاه...

خلاصه خرگوشه از صبح تا ظهر یه بار به همه گیر داد و داد همه ی حیون های جنگل رو در آورد...حیون ها با شکایت از خرگوش رفتن پیش شیره که آقا این جناب خرگوش بیچارمون کرده.شیر هم رفت پیش خرگوشو بهش گفت: ببین الاغ .باید یاد بگیری که درست گیر بدی این چه ایرادی که از حیون ها می گیری خره؟! برو یه روش بهتری واسه گیر دادن پیدا کن انتر...

خرگوش هم بعد کلی فکر کردن راه افتاد تو جنگل تا از باقیمونده ی روز سلطنتش استفاده کنه...همه ی حیون ها از تجربه ی صبحشون استفاده کردن و کسی جلوش ظاهر نشد .خرگوشه هم از این ابهتش خوشش اومد که همه ازش گریزون و فراری شدن...رفت و رفت و رفت تا اینکه روباه رو دید.و از گستاخی روباه ناراحت شد و رفت تا بهش گیر بده

جناب خرگوش: هی تو. برو برام سیگار بیار...زود

روباه: چه سیگاری؟

جناب خرگوش با اخم و تخم: ماندانا

روباه: پایه بلند یا پایه کوتاه؟

جناب خرگوش با عصبانیت از گستاخی روباه: پایه کوتاه

روباه: چند نخ؟

خرگوش قرمز شده از عصبانیت: ۳ نخ

روباه: فندک یا کبریت؟

خرگوش دیگه نتونست دووم بیاره و برگشت گفت: وایستا ببینم...کلاهت کو؟...

یه بیت شعر هم بگم :

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست      خاک ره خران شما نیز بگذرد

و اینکه:

 اگه قرار باشه یه زمانی موجودهای روی زمین منقرض شه...

                                      روباه آخرین موجودیه که منقرض میشه...

الهی...

 

سلام...

امروز بعد از گذشت حدود يک سال از بازگشايی وبلاگ بالاخره من هم تصميم گرفتم تو وبلاگ و در جمع دوستان مطلب بذارم(البته با رخصت از پيشکسوتا).

خيلی فکر کردم که اولين مطلبم چي باشه و بالاخره به اين نتيجه رسيدم که از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است.

الهی...

الهی به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده٬

الهی وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم٬

الهی آن خواهم که هيچ نخواهم٬

الهی چون در تو مينگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم٬

الهی هر چه بيشتر دانستم نادانتر شدم٬ بر نادانيم بيفزا٬

الهی ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد در يوم تبلی السرائر چه کنيم٬

الهی چه رسوايی از اين بيشتر که گدا از گدايان گدايی کند٬

الهی هر چه پيش آمد خوش آمد که مهمان سفره توايم٬

الهی حق محمد و آل محمد بر ما عظيم است٬ اللهم صل علی محمد و آل محمد.
                                                                          

                                             برگرفته از الهی نامه/حسن زاده آملی

جایی به اسم دانشگاه ، شخصی به نام دانشجو

اول

سلام

دوم

تو عید کامپیوترم قاطی کرده بود

سوم

اصلاً نباید این جوری می شد نمیدونم یکدفعه چه طور شد

چهارم

خواهشاً ، التماساً ، نظر ات الکی ندید و توی نظراتتون به کسی توهین نکنید و گرنه مجبور می شیم مثل وبلاگ بعضی عزیزان نظرات رو گزینش کنیم و این هم توهین به شماست وهم توهین به ما.

پنجم

می خواستم یه چیزی بگم داستان خودمه و این دانشگاه شاید بد نباشه به حرف من هم گوش کنید .

اولین روزی بود که وارد دانشگاه شده بودیم هیچ کی رو نمی شناختم به جز حسن ( آسایش) ولی کم کم تو صف خوابگاه چند تا عمرانی پیدا کردم خلاصه شبش که راهی خوابگاه شدم و کلی خوابگاه رو زیر و رو کردیم سه تا بلوک خوابگاه بودیم و 12 نفر عمرانی (البته به غیر از خودم) شاید تعداد آدمهایی که تا آخر اون ترم شناختم و باهاشون سلام علیک داشتم فقط 20 نفر بود (البته با اون 12 نفر). چون که می خواستم برم و داشتم هم می رفتم ولی وقتی که رفتم امیر کبیر یه چیزی دیدم که فکر کردم اونجا جای من نیست . اون سادگی که توی دانشگاه ما می شد دید اونجا نبود . یه جو کاملاً سنگین. وقتی که فهمیدم اومدنیم و می خوام 4 سال اینجا بمونم سعی کردم همه رو بشناسم حداقل در حد یه سلام علیک و هدفم هم از تشکیل انجمن و کارهای مربوطه دو تا چیز بود

:1 .اینکه سطح علمی خودمون و گروه رو بالا تر ببریم و

2.اینکه رابطه ها بهتر بشه:رابطه بچه ها با دانشگاه ، رابطه بچه ها با گروه و رابطه بچه ها با هم

این اهداف داشت خوب پیش میرفت(مخصوصاً هدف 2) و جو ما داشت با جو بچه های 83 که تجمع بیش از 4 نفرشون شک برانگیزه فرق می کرد اما نمیدونم چی شد که یکدفعه یه سری مشکلات پیش میاد ولی از همه بچه های عمران 84 لا اقل به عنوان یه برادر کوچک و نه به عنوان یه دانشجوی عمران خواهش می کنم برای یکبار هم که شده تو رفتار همون یه تجدید نظری اگر اعمال کنیم بد نیست. ما می خوایم 2 سال دیگه هنوز با هم تو این دانشگاه زندگی کنیم . بهترین لحظات عمرمون رو این جور از دست ندیم.

چرا انقدر حمایتها ضعیف شده که با یه نظر همه پا پس می کشیم و چرا آنقدر راحت به خودمون اجازه میدیم که اینجور باهامون بازی بشه. سعی کنید خودتون باشید. چرا اجازه میدیم جو دیگران بر ما حاکم بشه . بیایید برای یکبار کل هارد مغزمون رو از بدیها فرمت کنیم چون تنها چیزی که از این سالها می مونه فقط یه خاطرشه و یه خوبی و بدی(که امیدوارم بدی نباشه)

من خودم تا حالا سعی کردم با هم باشیم پس بیاید همه با هم باشیم

ششم

اینکه کجا رفت اون روزی رو که وقتی یه نظر میداد که به یکی توهین شده بود 10-12 نفر شاکی        می شدند و کجایند دوستانی که با ما بودند و دیگر نیستند و خبری از مطالبشون نیست (لطفاً سختی درس ها رو بهونه نکنید که خود ما هم مثلاً دانشجوییم و این کارها فکر نکنم زیاد وقتی بگیره)

به راستی که من نفهمیدم ولی یه چیزی می گم که حرف آخرمه اینکه سعی کنید جو عمرانیهای 84 رو که من بین همه سالها به با جنبه بودن و منطقی بودن روابطشون         می بالیدم دوباره مثل قدیم بشه من هم به شخصه هر کمکی از دستم بربیاد              دریغ نمی کنم.

اینجا همه چی مثل قبلشه !!!

سلام عرض می کنم خدمت همه برو بچه های گل خودمون .

خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم . ولی خوب بعضی ها می دونن که عذرم موجه شده !

آقا این ترم ۸۵۲ عجب ترمی شده واسه ما ! به خدا فکر نمی کردم همچین جوکی داشته باشیم ! ۵/۳ واحد عملی . ۶ واحد هم که تبلیغ خمیردندون می بینیم ( ! )

حالا تصور کن که ۵شنبه ها هم مجبور شی برای ۱ لقمه درس حلال بیای دانشکده ! حالا ارادت های بعضی ها که واقعا بماند !

الحق که اساتید گروه متعهد شده به سوهان روح بودن !  و واقعا دارن سنگ تموم می ذارن !!!

حالا ۱ چیزه دیگه ..... بابا این همدان هم هیچ حساب کتابی نداره ؟ این هوا هم خداییش ۱ دقیقه توپه ۱ دقیقه بعد آدم رو از هرچی تعریف که ازش کرده بوده پشیمون می کنه ! بچه ها بعضی وقتا می گن انگار عذاب الهی اینجا نازل شده ! من نوعی ( !!!!!! ) که قبول دارم . ولی از حق نگذریم هوای نازی شده ( البته بجز موارد معلوم الحال )

ما بریم فعلا ... یادتون باشه که از دور مواضبتون هستم !

قربان همگی ... خدانگهدار

اندر حکایت گدایان _ قسمت دوم

سلام

سال نو مبارک ( شرمنده سال نو یه کم بیات شده و من الان خدمتتون تبریک میگم )

هر چی با خودم کلنجار رفتم که اولین پستم تو سال جدید در مورد فقر و بدبختی و این جور چیزا نباشه دیدم نمی شه و یه چیزی منو قلقلک میده که اینو براتون بنویسم . به هر حال مثل این که این موضوع تمام شدنی نیست و همین 2 ماه پیش بود که یه نفرو  به جرم تکدی گری گرفتن و تا جیباشو گشتن فهمیدن یا رو فقط با جیب بغلش میتونه کارهایی انجام بده که امثال من و شما تو خواب می بینیم ( البته اگر اصولا اهل خواب دیدن باشید )!!!!!  

 

و اما قسمت دوم شعر گدایان در شهر :

 به خط و خال گدایان مده خزینه دل/ هزار دوز و کلک در بساط آنان است

 ز باند پیچی یا تا به سر گچ گرفتن دست / برای جلب ترحم چه آشکارا است

برای او شده این کار خوب و نان آور / گهی به کوچه گهی پارک که خیابان است

 چه شغل بهتر از اینکه بدون سرقفلی / و یا اجاره بها سود آن دو چندان است

چه نیک گفت ظریفی : گدایی ار ننگ است / و لیک شغل پر سود و گنج پنهان است

برای جلب نظر ها سرشک غم بارد /  چو شد به خانه به ریش من و توخندان است

کسی که  آبروی خویش را معامله کرد / کجا به فکر صفت های پاک انسان است

گدای حرفه ای هر روز چاق و چله شود /  ضعیف آنکه نیازش به لقمه ای نان است

کمک به همچو گدایی ستم به محرومان /همو که سرخ صورت به ضرب دستان است

اگر به گفته ی حقیر نیکتر نگری  /  یقین شود که گدا همچو گنج پنهان است

بهارانه

سلام حالا دیگه سال ۸۵ تموم شده کاش می شد همه چیز هم به همین راحتی عوض بشه . همه چیز مخصوصاْ من و شما. شاید برای بعضی ها سال خوب و برای بعضی ها سال بدی بوده باشه اما هر چی بود دیگه تموم شد ولی چه حیف چون باید با خیلی چیزا و خیلی افراد خداحافظی کنیم اما یک چیز هست که همیشه انسان رو امیدوار نگه می داره و اون بهاره. توی اون زمستون و سفیدی و برف و باران تنها چیزی که تو رو امیدوار می کنه بهار با اون همه سیزی و زیبایی اونه و از حق هم نگذریم چه بهاری داره این همدان(هر چه هوا سردتر باشد باید دریچه امید بهتری به فردا داشته باشیم.)

   بیایید در این روزها:

                            بهاری بشوید

                                             بهاری باشید

                                                              بهاری بمونید 

زندگیهاتون بهاری                              بهارتون پر از حس زندگی

                 سال نو خوبی را برای همگی آرزو می کنم.

داد از این زخمه که دیگر ره بیداد گرفت...

 

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک
شاخه های شسته،باران خورده،پاک
آسمان آبی و ابر سپید،برگهای سبز بید،

عطر نرگس،رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار

سلام...الان که دارم این مطلب رو می نویسم ساعت ۳:۲۰ بامداد قبل عیده...اصلا نمی دونم می رسم که این مطلب رو کامل کنم یا نه و اگه کامل شه می زارمش تو وبلاگ یا نه...و اگه بذارمش تو وبلاگ آیا مهری می بینم یا نه؟...در هر صورت سال ۱۳۸۵ ه.ش. داره تموم میشه و آخرین نفس هاش رو داره می کشه...هر کدوممون از این سالی که گذشت خاطرات خوش و نا خوشی داریم که به دانشگاه و خارج اون بر می گرده به بچه های دانشکده و خوابگاه به اساتید و شایدم بهتر باشه بگم به نمره ها...در هر حال امیدوارم که سال جدید سالی متفاوت و پر بار تر برای همه ی شما عزیزان و دوستان باشه و سالی شاد رو برای خانواده ی محترمتون آرزومندم...تبریک می گم با تمام وجودم فرا رسیدن سال جدید رو

بر آمد باد صبح و بوی نوروز      به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال      همایون بادت این روز و همه روز

...اما کاش می شد تاثیر سال نو رو  جز در لباس تن و طبیعت دید..کاش می شد دل هامون هم همه ی ناراحتی ها و کینه ها و دشمنی ها رو هم کنار بریزه

زکوی یار می آید نسیم باد نو روزی       از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی

...راستش هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نتونستم ببینم که سال جدید رو با ناراحتی ای که این و اون ازم به دل دارن شروع کنم...خواستم بیام و این عریضه رو براتون بنویسم و از هر کسی که وقت میزاره و این مطلب رو می خونه بخوام که اگه بدی ای زشتی ای از من دیده من رو ببخشه و به قولی حلالم کنه

   یکی بنده ام با تنی پر گناه      به پیش خداوند خورشید و ماه
                            
 ز بد مهری من روانم مسوز      به من باز بخش و دلم بر فروز

   کجا آن همه بند و پیوند ما        کجا آن همه عهد و سوگند ما

...لطف کنین برای این پست نظری ندین مگر اینکه واقعا تمام بدی های من رو به خودتون بخشیده  باشین...یعنی اگه کسی بیاد و تو این پست من هر نظری بده حتی اگه بدم رو بگه من حمل بر بخشوده شدنم از طرف اون فرد  می ذارم شاید ناچیز باشه اما خدا را چه دیدی شاید یه روزی روزگاری سندی بشه برای رهایی...پس اگه من رو بخشیدین بابت همه ی بدی ها لطف کنین و نظر بدین و اگر نبخشیدن بذارینش برای دگر روز...نگین که من سری با فلانی نداشتم که بخواد بهم بدی کرده باشه یا نکرده باشه...شما چه می دونین...غیبت...مسخره کردن...ادا در آوردن...اسم گذاشتن...حرف در آوردن...بی ادبی کردن...زیرآب زدن...دورویی ...فحش دادن و خیلی از کار های دیگه از مصادیق بدیه...نمی دونم کی و چطور ممکنه که من همچین بی شرمی هایی رو کرده باشم...اما در هر حال کسی منکر لذت خاص کار ممنوع نمیشه و لذت گناهه که انجام دادنش رو به هوس محول کرده و ممنوع...بازم ازتون می خوام...نظر ندین مگه اینکه بخشیده باشین همه ی انواع گناه هایی رو که من در حقتون انجام دادم...کاش می شد این رو برای خیلی های دیگه می گفتم و می نوشتم...برای خیلی هایی که می دونم گذری به این راه نمی کنن...هر کی هستی...هر کی که هستی باش...اگه من رو میشناسی ومی دونی که منم تو رو می شناسم...اگه بدی های احتمالی من رو در حقت بخشیدی یه نظر بده حتی یه شکلک حتی یه بیت شعر در مورد عید در مورد بهار در مورد دوستی و در هر مورد دیگه...فقط اگه بخشیدی بنویس...حتی بیا بنویس بخشش... من تا مدت ها چشمم به نظرات این پسته و هر چی نظراتش بیشتر شه...بار کژی های گذشتم کمتر میشه...میدونم که این پست رو بیشتر بچه های ورودی عمران ۸۴ می خونن (گذشته از بعضی از ورودی های بالاتر و بعضی از ورودی های ۸۴ غیر عمران وتک و توک بچه های ۸۵و بعضی اغیار) .برای همین بیشتر روی صحبتم با بچه های عمران ۸۴ که دارن این مطلب رو می خونن...از لحظه ی ورودم همه پندارم بر برادری کردن بود و دوستی دیدن...اصل بر برائت...بگذریم...شاید خیلی ها حرف از دین و مذهب بزنن و بزرگی بزرگی کردن و بخشیدن و شاید خیلی ها حرف از کوروش و بزرگی های نیاکان بزنن و" بخشایش هنر انسان بزرگ "و شاید خیلی ها مثل خیلی های دیگه بر مرکب سخن یکه تاز باشن و با گیوه ی عمل ناتوان...نمی دونم...اما امیدوارم تویی که داری این مطلب رو می خونی فقط و فقط یک آزاده باشی...در ضمن من تمام بد هایی رو که از زمان ورودم به همدان از کسان و ناکسان دیدم با تمام وجودم می بخشم...بی کینه ی بی کینه...

   بیا تا قدر یکدیگر بدانیم            که تا نا گه ز همدیگر نمانیم

غرض ها تیره دارد دوستی را         غرض ها را چرا از دل نرانیم

امیدوارم...

وزین پس بر آن کس کنید آفرین     که از داد آباد دارد زمین

        بسازید و از داد باشید شاد      تن آسان و از کین مگیرید یاد

      کسی باشد از بخت پیروز و شاد       که باشد همیشه دلش پر ز داد

...

300

                                     

معلوم نیست ایرانیها تا کی باید نگران  انواع تهاجم های داخلی وخارجی  به فر هنگ و تاریخشون باشند  . از یه طرف هر صبح که از خواب پا میشیم  خبر تازه ای در مورد  تحریف تاریخ با هدف به چالش کشیدن تاریخ پر شکوه ایران میشنویم  و یا  متوجه میشیم  یک موسسه ی تاریخی یا جغرافیایی  نام خلیج فارس از روی نقشه هاش پاک  کرده ؛که نشون میده مثلآ «شیخ ابو ظبی» چطور میخواد با دلار های نفتی برای خودش هویت بخره.
از  طرف دیگه در داخل مرتبآ به عینه میبینیم  چطور سیستم فرهنگی حاکم برای از میان برداشتن آیین ها ی ملی و فرهنگ باستانی  مردم ایران شمشیر رو از رو بسته و یا حتی کار به جایی رسیده که برای  ساختن یک  سد قصد داره بزرگترین میراث تاریخی  این مردم رو در خطر نابودی قرار بده.
اما به تازگی انگار هالیوود هم  به این جمع اضافه شده واز این به بعد باید شاهد فیلم هایی  مثل «300 » باشیم   در کمال گستاخی  و به قبیح ترین شکل ممکن تاریخ رو علیه ایران باستان نفی کرده و از ایرانیان  چهره هایی فوق العاده نفرت انگیز ساخته .
اما در مقابل جواب ما چیه ؟ ما چقدر برای شناسوندن فرهنگ و تاریخ  خودمون هزینه کردیم.
صدا و سیمای ایران که پولهای هنگفتی از ثروت ملت ایران در اختیارش قرار داره ،چقدر از اون رو صرف به تصویر کشیدن شکوه گذشته ی ایران و ساختن بر نامه های مفید در مورد فر هنگ ملی ایرانیها کرده.
به نظر میاد آقایون اصحاب رسانه(!) تا در مورد زندگی همه 124000پیغمبر فیلم و انیمیشن نسازن ؛یاد ایران نمیفتن!
تا تمام شخصیت های ریز و درشت تاریخ بی سر و ته اعراب رو به تصویر نکشن یاد شخصیت های تاریخ پر شکوه ایران زمین نمیفتن!
تا «هولو کاست»رو 124000 بار نفی نکنن ؛یاد اثبات کردن شکوه ایران به سایر مردم دنیا نمیفتن!
چقدر دولت برای انتقال این هویت تاریخی به مردم ایران هزینه میکنه؟چند نفر از ایرانیها میدونند منشور حقوق بشر که بزرگترین افتخار تاریخی -فرهنگی مردم ایرانه ؛اصلآ چیه؟!
توی کتابهای تاریخ مدارس  چقدر در مورد این شکوه تاریخی مطلب نوشت
 سرود «ای ایران»بجز زمان انتخابات(!!!!!)ودر رابطه با انرژی هسته ای (!!)دیگه چه زمانی از تلویزیون پخش میشه؟
خب مطلبم  طولانی شد !ببخشید که جو گیر شدم!!فقط یک جمله ی دیگه بگم و اون اینکه:دوستان ما برای دفاع از ارزشهای ملیمون خیلی تنها هستیم..

چهارشنبه سوری مبارک

امشب چهار شنبه سوری است. گرچه سالهاست که به جای یک شب، دهه ی چهارشنبه سوری با صدای ترقه و انفجار در ایران برگزار می شود. برگزاری وسیع این مراسم در سال های متمادی در ایران نشانه ی تاریخ وتوجه ویژه ی ایرانیان به تاریخ کشورشان است. هرکس کوچکترین آشنایی به تاریخ داشته باشد، ایرانی رابه افتخار کردن به تاریخش می شناسد. و این افتخار همواره در اتفاقات گوناگون تجلی یافته است٬ مثل همبستگی در دفاع از نام پر افتخار خلیج فارس و یااعتراض یکپارچه به آبگیری سد سیوند، که همه نشانه ی غرور ملی و ایرانی است. صدای ترقه و گرمای آتش امشب هم که برای زنده نگهداشتن چهارشنبه سوری است، شاهدی روشن بر اهتمام ایرانیان به سنت های ایرانی است. زردیتان به آتش و سرخی آتش از آن شما باد.

شرقی نو در راه است

                    

        روزنامه شرق      

  رفع توقیف شد

دیروز دادگاه رای به رفع توقیف روزنامه شرق داد و مدیر مسئول این روزنامه را به دلیل  چاپ کاریکاتور های موهن (!) به پرداخت جریمه ی۰۰۰/۹۰۰ تومانی محکوم کرد .

با این اوصاف اگر انسان های خوش بینی باشیم به نظر میرسد این روزنامه را دوباره در سال ۱۳۸۶ ببنیم  اگر چه به نظرم تا حالا هئیت تحریریه این روزنامه برای کسب در آمد منتظر بازگشایی این روزنامه نمانده و به روز نامه های دیگر پناه برده اند . 

به قول علیرضا خداوردیان که مثل خودم خیلی وقته مطلب نگذاشته :

{ ربنا علیک توکلنا }

( در ضمن اگر میخواهید نظر بدید لطفا با نام اصلی خودتون نظر بدید و از نوشتن اسم مستعار و علایم نگارشی پرهیز کنید و گرنه با عرض شرمندگی نظرتون پاک میشه!! )