اندر حکایت گدایان _ قسمت دوم
سلام
سال نو مبارک ( شرمنده سال نو یه کم بیات شده و من الان خدمتتون تبریک میگم )
هر چی با خودم کلنجار رفتم که اولین پستم تو سال جدید در مورد فقر و بدبختی و این جور چیزا نباشه دیدم نمی شه و یه چیزی منو قلقلک میده که اینو براتون بنویسم . به هر حال مثل این که این موضوع تمام شدنی نیست و همین 2 ماه پیش بود که یه نفرو به جرم تکدی گری گرفتن و تا جیباشو گشتن فهمیدن یا رو فقط با جیب بغلش میتونه کارهایی انجام بده که امثال من و شما تو خواب می بینیم ( البته اگر اصولا اهل خواب دیدن باشید )!!!!!
و اما قسمت دوم شعر گدایان در شهر :
ز باند پیچی یا تا به سر گچ گرفتن دست / برای جلب ترحم چه آشکارا است
برای او شده این کار خوب و نان آور / گهی به کوچه گهی پارک که خیابان است
چه شغل بهتر از اینکه بدون سرقفلی / و یا اجاره بها سود آن دو چندان است
چه نیک گفت ظریفی : گدایی ار ننگ است / و لیک شغل پر سود و گنج پنهان است
برای جلب نظر ها سرشک غم بارد / چو شد به خانه به ریش من و توخندان است
کسی که آبروی خویش را معامله کرد / کجا به فکر صفت های پاک انسان است
گدای حرفه ای هر روز چاق و چله شود / ضعیف آنکه نیازش به لقمه ای نان است
کمک به همچو گدایی ستم به محرومان /همو که سرخ صورت به ضرب دستان است
اگر به گفته ی حقیر نیکتر نگری / یقین شود که گدا همچو گنج پنهان است