زخم ها...
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد...

نمی دونم چرا این کار رو کرد. من می پرستیتمش. تمام وجودش رو . بدنش رو. اصلا نمی فهمم. باورم نمیشه. خیلی عجیبه. من بیشتر از عشق می پرستیتمش. برام مقدس و پاک بود. مظهر بود. هیچ وقت باهاش هم بستر نشدم .چرا، شدم...اما فقط پرستیدم. چون نباید دست می خورد. معصوم بود. نباید تغییر می کرد. اون مال من بود. اون بت من بود. بهم می گفت "بفهم". می گفتم " دوستت دارم ". تا این رو میشنید می زد زیر گریه. می گفت "اینجوری نه". خیلی وقت بود که با هم بودیم. سالیان سال. من می بوسیدمش. چون برام مقدس بود. تمام مهره های بدنش رو می بوسیدم. موهای سیاهش رو خودم گیس می کردم. بهش می گفتم " وجودت ماله منه". می گفت " وجودم روحمه نه بدنم. بفهم". من نمی فهمیدم. تا وقتی که بدن بی روحش رو تو حمام پیدا کردم. سرد بود. اما اون وقتی هایی که باهام حرف می زد گرم بود. نمیدونم چرا حالا سرد بود. دیگه نه گرمای قبل رو داشت و نه رنگ و روی وقت نگاه کردن به من رو. اما هنوز امیدوار بودم. چون مو ها و مژه هاش هنوز سیاه بود. مثل بخت من. امیدوار بودم برگرده. این بدن مال من بود. من کاری به روحش نداشتم. روحش آزاد بود. همیشه این رو بهش می گفتم. اما اون می گفت "روحم گرمای بدنمه" . من نمی فهمیدم. گفتم "نه، تپش قلبت گرمای بدنته". گفت "قلبم عاشقه". اخم کردم. وقتی رسیدم تو خون بود. دستاش رو آوردم بیرون با حوله خواستم جلوی خونریزی رو بگیرم. بدنش برای گرم بودن نیاز به این خون داشت. قلبش باید این خون رو می گردوند. می گفت " قلبم عاشقه". نباید اینکار رو می کرد. دیگه دیر شده بود. نتونستم کاری بکنم. دستپاچه شدم. چند وقتی بود که موهاش رو رنگ کرده بود. اونم بنفش. اما هنوز وفادار مونده بود. هنوز سیاهیش رو حفظ کرده بود. چند بار دیگه هم به بدنش صدمه زده بود. من از این کارش عصبانی می شدم. می گفت " این گوشت و استوخونه. چرا ناراحت می شی؟". می گفت" از صدمه دیدن روحم بی خبری و اصلا ناراحت نمی شی. اما این بدن بی ارزش..." .که زدم تو گوشش که " برای من با ارزشه". وقتی آروم شد گفت " تو دیوانه ای". خون بدنش رو قرمز کرده بود. هنوزم معصوم بود. هنوزم می پرستیدمش. سرش رو به سینه هام چسبوندم. رفتم تو وان. کنارش دراز کشیدم. اما این بار دیگه گرمایی حس نمیکردم. باهاش حرف زدم. مثل دیوانه ها.مدت ها ژیشش موندم. صدای در اومد. راحت بلند شدم . چند قدم جلوتر رفتم ،دوباره به وان حمام نگاه کردم . من و اون تو خون بودیم...

