دوشنبه 31/2/1386 ساعت 10 الی 12   آزمایشگاه بتن

بعد یه مدتی از شروع کلاس جناب نیلی تشریف آوردن و کمی بعد

جناب دکتر : خوب آقای مهندس به بچه ها بگین بیان اینجا (جنب میکسر ) می خوام براشون توضیح بدم.

در حین اومدن بچه ها     دکتر نیلی رو به من و هم گروهی ها

جناب دکتر: خوب گزارش کار رو خوندین دیگه .

با شنیدن این جمله با لبخند به پویا نگاه کردم و به دکتر فهموندم که من نخوندم شاید هم گرهی هام خونده باشن

جناب دکتر دوباره: با شما هستم چرا به همگرو هی هات نگاه می کنی؟ خوندین؟

من : نه دکتر

هم گروهی ها به دروغ: چرا استاد. ما خوندیم.

 جناب دکتر : خوب من جلسه ی قبل هم گفتم که حتما گزارش کار رو بخونین و بیاین.گفتم که هر کسی نخوند میره برای هفته ی بعد.

من : خوب جناب دکتر. به ما نگفتن.

جناب دکتر : من که جلسه ی قبل گفتم.

خواستم بگم خوب من که جلسه ی قبل نبودم...دیدم بدتر میشه.ساکت شدم ببینم از لبان مبارک چی تراوش میشه

جناب دکتر: حالا چون هم گروهی هات خوندن این جلسه ایرادی نداره.

وقتی این جمله رو دکتر گفت من برق مخصوصی تو چشاش دیدم که بعده ها دانشجویان ارشد بهم گفتن که این برق  برق..... بگذریم...

بعد که بچه ها جمع شدن شروع به توضیح دادن کرد و...

گذشت و گذشت تا گروه ما سه ربع زود تر از بقیه کارش رو تموم کرد و نمونه ها رو با اسلمپ استاندارد ساخت . من هم گرفتم تو محوطه ی جلوی آزمایشگاه رو چند تا از نمونه های سال های قبل نشستم و لنگام رو از هم وا کردم و برای خودم حموم آفتاب گرفتم...

ناگهان نیلی از دور دست

 جناب دکتر: چه کار می کنی؟ نه اصلا می خوام بدونم تو داری چه کار می کنی؟این وقت روز چه کار می کنی؟ تو داری انجا چه کار می کنی؟

من: چه کار می کنم...دنبال کار می گردم...نه این رو نگفتم به جای من

مهندس گفت: جناب دکتر اینا آزمایششون تمام شده

جناب دکتر رو به من :نشین تو آزمایشگاه .پا شو .پا شو بیا شیلنگ رو بگیر این وسایل رو بشور. کسی که تو آزمایشگاه می شینه....

داشت همینجور واسه ی خودش می بافت که من از جام بلند شدم بی توجه به حرفاش شروع به شستن وسایل آزمایشگاه کردم و شستم وشستم و شستم و همینکه خواستم برم دوباره اومد خفتم کرد

جناب دکتر: آقای چیز بیا .اون شیلنگ رو وردار بیا با یه دستمال این میکسر رو هم تمیز کن...

من هم رو به بچه های ارشد یه لبخندی زدم و اونا هم جوابم رو دادن و راه افتادم برای شستن میکسر که مهدی و مصطفی و پویا هم به کمکم اومدن و کار ما داشت تمام میشد که دیدم جناب دکتر داره میره.با این حرکت انقلابی نیلی فهمیدم که شست و شو ها تمام شده.

خواستیم بریم که دیدم مهندس احمدی (همون شهرام خودمون)

میگه: آقا بیا این دو تا رو هم بشور

آروم رفتم پیش مهندس گفتم: جناب مهندس می خوای ماشینت رو هم بشورم ؟ نصف آزمایشگاه رو شستم بابا انصاف داشته باش .یه چند تا رو هم بذار برای این سه تا گروه دیگه جانم.سه تا وسیله مونده .بذار این سه تا گروه بشورن...

که دیدم ساکت شد و چیزی نگفت.ما هم با خنده راه افتادیم رفتیم سلف ادبیات و وقتی داشتیم بر می گشتیم دیدم هنوز دوستان همکلاسی به همراه شهرام احمدی و یعغوب زاده دارن با بتن ها دست و پنجه نرم می کنن.

حالا جدای این شست و شو ها.بماند گیر های حین ساخت جناب دکتر که هی من رو با لفظ آقای چیز خطاب می کرد و ازم ایراد می گرفت و گیر بهم می داد .این گیر های جناب دکتر یه داستان جالبیرو به یادم میاره...

جونم براتون بگه که...

یه روزی شیر سلطان جنگل می رسه به یه خرگوشی و دلش به حالش می سوزه و میگه می خوام تو رو برای یه روز سلطان جنگل کنم.بذارمت جای خودم.فردا تو سلطان جنگلی. خرگوشه با شادی برگشت گفت : ممنونم جناب شیر .پس منم می تونم از فردا تو جنگل راه بیفتم و به ملت گیر بدم و بشم جناب خرگوش درسته.شیر گفت :بله جانم...اما فقط سعی کن گیر بیخود ندی که ملت شاکی شن و از وقار سلطانی کم شه...

گذشت و فردا شد و جناب خرگوش راه افتاد تو جنگل و سطانی کردن و به این و اون گیر دادن. به هر کی می رسید می گفت : وایستا ببینم.کلاهت کو؟ ملت هم میموندن چی جواب بدن .آخه اونا رو چه به کلاه...

خلاصه خرگوشه از صبح تا ظهر یه بار به همه گیر داد و داد همه ی حیون های جنگل رو در آورد...حیون ها با شکایت از خرگوش رفتن پیش شیره که آقا این جناب خرگوش بیچارمون کرده.شیر هم رفت پیش خرگوشو بهش گفت: ببین الاغ .باید یاد بگیری که درست گیر بدی این چه ایرادی که از حیون ها می گیری خره؟! برو یه روش بهتری واسه گیر دادن پیدا کن انتر...

خرگوش هم بعد کلی فکر کردن راه افتاد تو جنگل تا از باقیمونده ی روز سلطنتش استفاده کنه...همه ی حیون ها از تجربه ی صبحشون استفاده کردن و کسی جلوش ظاهر نشد .خرگوشه هم از این ابهتش خوشش اومد که همه ازش گریزون و فراری شدن...رفت و رفت و رفت تا اینکه روباه رو دید.و از گستاخی روباه ناراحت شد و رفت تا بهش گیر بده

جناب خرگوش: هی تو. برو برام سیگار بیار...زود

روباه: چه سیگاری؟

جناب خرگوش با اخم و تخم: ماندانا

روباه: پایه بلند یا پایه کوتاه؟

جناب خرگوش با عصبانیت از گستاخی روباه: پایه کوتاه

روباه: چند نخ؟

خرگوش قرمز شده از عصبانیت: ۳ نخ

روباه: فندک یا کبریت؟

خرگوش دیگه نتونست دووم بیاره و برگشت گفت: وایستا ببینم...کلاهت کو؟...

یه بیت شعر هم بگم :

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست      خاک ره خران شما نیز بگذرد

و اینکه:

 اگه قرار باشه یه زمانی موجودهای روی زمین منقرض شه...

                                      روباه آخرین موجودیه که منقرض میشه...