برای او که حاضر غایب است

 

 

این جبر اختیاری ،این ننگ افتخاری

 این جنبش درونم ،این شور بیقراری

 

بگزیده ام برایش ،تا جان کنم فدایش

یا بفکنم به پایش ،ازعشق چون شراری

 

ای آنکه ازچشم تو ،مست است جهان هستی

بر سوی مستت نگر ،چون خواندت به زاری

 

این جام از می تهی ،مخمور چشمان توست

کی می کنی نصیبم، حالی ز می گساری

 

ای وعده داده بر من ،این وعده ات به یاد آر

در کنج خلوتی بود، با من ترا قراری

 

در دام دوری تو، گشتم اسیر حسرت

کی خواهی آخر آمد، با شیوه ی عیاری

 

مجنون رنج دیده ،در کنج غم خزیده

خیزو بشوی دو دیدیه ،کز راه رسد نگاری

 

آن قهر از سر ناز ،وان گفتن مگو راز

آید به سوی من باز، وز روی مهرویاری

 

آن عدل وعده داده، وان جام پرزباده

دردست منجی من، گردد به کامم جاری

 

رامین ولیزاده