به مناسبت در گذشت دکتر شریعتی
هر کس دو تاست و خدا یکی بود ٬ و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد
زیبیی ها همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمان ها را بر کشید کوه ها برخواستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند و طوفان ها برخواست و صاعقه ها در گرفت و بارانها و بارانها و بارانها
گیاهان روییدند و درختان سر به هم دادند و مراتع سرسبز پدیدار گشت و جنگلهای سر برداشتند٬ حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند.
و قرنها گذشت و می گذشت و درختان گونه گون٬ گلهای رنگارنگ و جانوران
"در آغاز هیچ نبود ٬ کلمه بود و آن کلمه خدا بود "
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن٬ حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد
حرفهای خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد
حرفهای بیقرار و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی تاب آتشند
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند
اینان در جستجوی مخاطب خویشند
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حریق های دهشتناک و سوزنده ای در درون بر می افروزند.
و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم جز خدا هیچ نبود در نبودن نتوانست بود٬ با نبودن نتوان بودن
و خدا تنها بود٬
هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.
بر گرفته از کتاب گفتگوهای تنهایی